دیکشنری فارسی

fixture

UKfikstʃər US'fıkstʃə

معنی فارسی

چيزثابت چيزماندني اثاثيه ثابت شخص ماندني

معنی کامل و مثال‌ها

/fiks´chǝr/n.

● (هر چیزی که محکم در جای خود مستقر باشد) استواره، مانه، رخت خانه، خان رخت

● (اسباب و وسائل خانه یا مغازه و غیره که به ساختمان وصل بوده و قانونا بخشی از آن محسوب می شود مانند در و پنجره و لوله کشی و دستشوئی و غیره) اثاثیه ثابت، کاچارگان، تسهیلات

plumbing fixtures

تسهیلات لوله کشی

● (مجازی) عضو پر سابقه و دایم، کارمند (و غیره) همیشگی، آدم ماندگار

the old janitor was a fixture in the bank

پیشخدمت پیر آنقدر سابقه خدمت داشت که مانند در و پنجره‌ی بانک دائمی شده بود.

● (انگلیس‌- رویداد ورزشی و غیره که سابقه‌ی طولانی دارد و در فواصل معین تکرار می‌شود) مسابقه، رخداد سالیانه

تعریف انگلیسی

noun
  1. an object firmly fixed in place (especially in a household)
  2. a regular patron “an habitue of the racetrack” “a bum who is a Central Park fixture”
  3. the act of putting something in working order again
  4. the quality of being fixed in place as by some firm attachment

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن