flag (1)
معنی کامل و مثالها
/flag/n., vt.
● پرچم، بیرق، علم، رایت، درفش
Iran's tricolor flag
پرچم سه رنگ ایران
to hoist (or raise) a flag
پرچم بر افراشتن
● با پرچم آراستن، پرچم آذین کردن
the road was flagged at regular intervals
راه در فواصل معین با پرچم آذین شده بود.
● (معمولا با: down - با تکان دادن پرچم یا دست جلب توجه کردن یا وسایط نقلیه را متوقف کردن) ایستاندن، صدا زدن، دستور ایست دادن
the guards flagged down the truck
پاسداران کامیونها را متوقف کردند.
flag me a taxi quickly or I'll miss my train
زود یک تاکسی برایم صدا بزن و الا به قطار نخواهم رسید.
● (جمع- نادر) شاه پرها و پرهای بلند (مثلا روی گردن و بالهای عقاب)
● دم آهو
● دم پشمالوی برخی از انواع سگ، دم پرچمی
● (نشان یا برچسب روی پرونده و کلاسور و غیره که محتوای آن را مشخص میکند) نشان پرونده، نمایه، گیره
● (به وسیلهی پرچم) مخابره کردن، پیام رسانی کردن
* a flag of convenience
پرچم کشور بیگانه که کشتی تحت آن حرکت می کند (برای دادن مالیات کمتر و غیره)
* dip the flag
(بنا به احترام یا هنگام رژه) پرچم فرود آوردن، پرچم خم کردن
* fly (or show or wave) the flag
(با به احتراز در آوردن پرچم) حمایت خود را ابراز داشتن
* keep the flag flying
به پشتیبانی از مرام (یا وطن و غیرهی خود) ادامه دادن