flake (1)
معنی کامل و مثالها
/flāk/n., vt., vi.
● (هر چیز کوچک و مسطح مانند دانهی برف یا شورهی سر) دانه، ذره، پهنک، پا ریزه، پوستک، پوستکچه
snow flakes
دانهی برف، برف دانه
flakes of dandruf on his shoulders
(دانههای) شورهی سر بر روی شانههای او
● تراشه، پوسته، پشیزه، فلس، پوسه، پولک، پولکچه
● (امریکا- خودمانی) خل، بی کله، آدم بی منطق
● به صورت دانههای برف مانند در آمدن یا در آوردن، پوسته پوسته شدن یا کردن، لایه لایه شدن یا کردن، ور آمدن
this stone flakes easily
این سنگ زود لایه لایه میشود.