دیکشنری فارسی

flat (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/flat/adj.

● صاف، مسطح، بی‌پستی و بلندی، سنگ صاف، تخت

a flat surface

سطح صاف

a flat stone

سنگ صاف (پهن و مسطح)

in this district the land is quite flat

زمین در این ناحیه کاملا صاف است.

flat roofs and shingled roofs

بام هموار (مسطح) و بام شیروانی‌دار

● موازی با، هم‌سطح با، روی

he pushed the chairs flat against the wall

صندلی‌ها را چسبیده به دیوار قرار داد.

he stood with his back flat against the wall

او ایستاد در حالی که پشتش بر دیوار بود.

● متورق، ورقه‌مانند، صفحه مانند، نازک و مسطح، کالار، پرنیخ

● (کفش) پاشنه کوتاه، بی‌پاشنه

flat shoes

کفش (زنانه‌ی) بی‌پاشنه

she bought a pair of flats

یک جفت کفش بی‌پاشنه خرید.

● (دارای مسیر مستقیم) سرراست، بی‌انحنا، خط سیر کشیده، مسیر کشیده، کم ارتفاع

he threw a flat pass

او پاس کم ارتفاعی را پرتاب کرد.

● قطعی، کامل، مثبت، بی‌چون و چرا، موکد، مطلق، صریح، رک، صاف و پوست کنده

a flat denial

انکار محض

a flat failure

شکست بی‌چون و چرا

● ثابت، بی‌تغییر، یکنواخت، (بازرگانی) بی‌بهره، (قرض) الحسنه

a falt rate

نرخ ثابت

● راکد، کساد

a flat market

بازار راکد

● بی‌مزه، بی‌بو و خاصیت، (آشامیدنی که در اثر ماندن گاز خود را از دست داده است) مانده، بی‌نمک، لوس، خنک

a flat drink

مشروب گاز رفته

a flat joke

شوخی بی‌مزه

● کسالت‌آور، ملال‌انگیز، ناگیرا، (نقاشی و هنر) بی‌ژرفا، بی‌سایه روشن، بی‌عمق، بی‌روح

his stories are flat and lifeless

داستان‌های او کسل کننده و بی‌روح هستند.

● مبهم، ناروشن، گنگ، نامشخص، (عکاسی و عکس) تار، ابرگرفته

a flat sound

صدای مبهم

a flat photograph

عکس تار

● (لاستیک اتومبیل و دوچرخه و غیره) کم‌باد، بی‌باد، پنچر

on the road to Ghom, one of my tires went flat

در راه قم یکی از لاستیک‌هایم پنچر شد.

a flat tire

لاستیک پنچر

● (عامیانه) بی‌پول، مفلس، بی‌چیز، آس و پاس

● (در مورد رنگ) بی‌جلا، مات

flat paint

رنگ مات

● (دستور زبان) بدون: to، بدون نشان مصدری (مانند: مجبورشان خواهم کرد که بپردازند I will make them pay)، بدون پایان تصریفی، بی‌پساویز (به ویژه در مورد قیدهایی که -ly نمی‌گیرند مثلا: او تند راند he drove fast)

● (موسیقی) بمل، (بیش از حد) زیر، زیرتر از آنچه که باید باشد، این نشان: b (به معنی: نیم‌گام زیرتر)، بمل کردن یا شدن

● (آوا شناسی و زبان‌شناسی) تخت، این صدا: ا (مانند a در had یا hat)

● دراز کشیده، (به پشت یا روی سینه) خوابیده، درازکش، گسترده روی زمین، دمرو، دمر، دراز به دراز

he lay flat on the table

تخت روی میز دراز شد.

● درست، مک، بی‌کم و کاست، پاک، به کلی، کاملا، بلامقدمه، ناگهان، ناغافل

he did the work in ten seconds flat

آن کار را درست در ده ثانیه انجام داد.

he left his wife flat

یک دفعه زنش را ول کرد.

● هرچیز تخت، صافی، هرچیز مسطح، پهنه، تیغه

the flat of the hand

کف دست

he hit the horse on the rump with the flat of his sword

با پهنای شمشیرش به کپل اسب زد.

● (معمولا جمع) زمین هموار، زمین صاف، جلگه، زمین باتلاقی، زمین پست

the California salt flats

شوره‌زارهای کالیفرنیا

● آب کم ژرفا، پایاب، ابتل

● رجوع شود به: flatcar

● (صاف و مسطح کردن) پهنیدن، تخت شدن یا کردن (رجوع شود به: flatten)

* fall flat

1- تخت افتادن، روی زمین پهن شدن 2- ناموفق شدن، بجایی نرسیدن

* flat out

(عامیانه) 1- با سرعت تمام، با کوشش هرچه بیشتر 2- آشکارا، به وضوح، قطعا

* flat broke

(عامیانه) بی‌پول، مفلس، آس و پاس

* flatly

مطلقا، قطعا، کلا، از بیخ، رک، روراست

she flatly rejected our proposal

بی‌رودربایستی پیشنهاد ما را رد کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن