دیکشنری فارسی

flat-footed

معنی کامل و مثال‌ها

/flat´foot´id/adj., adv.

● (پزشکی) صاف‌پا (کسی که کف پای او صاف و بی‌انحنا باشد)

● (عامیانه) سختگیر، آدم یک دنده، خود رای، غد، سرسخت، پایدارانه

flat-footed support for an idea

پشتیبانی سرسختانه از یک اندیشه

● بی‌قواره، ناجور، زشت، دست و پا چلفتی، بدقواره، ناشی، ناشیانه

● ملالت‌آور، خسته کننده، کسل کننده

● غفلتا، ناگهان، به طور ناگهانی، صراحتا، به طور قاطع، رک و پوست کنده

* catch someone flat-footed

(حین ارتکاب) غافلگیر کردن، گیر انداختن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. with feet flat on the ground; not tiptoe
  2. unprepared and unable to react quickly “the new product caught their competitors flat-footed”
  3. having broad flat feet that usually turn outward “a slow flat-footed walk”
  4. without reservation “a flat-footed refusal”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن