flatter (1)
معنی کامل و مثالها
/flat´ǝr/vt., vi.
● تعریف بیجا کردن، زیادی تعریف کردن، چاپلوسی کردن، گریسیدن، لوسیدن، مداهنه کردن، موسموس کردن، پلواس کردن، چرب زبانی کردن، تملق گفتن
his friends flattered him to get his money
دوستانش برای گرفتن پول از او تعریف بیجا میکردند.
he kept flattering his boss
او مرتبا پیش رئیس خود چاپلوسی میکرد.
● بهتر (از واقعیت) نشان دادن
her picture flatters her
عکسش از خودش بهتر است.
● خرسند کردن
I was very flattered that they invited me too
از اینکه مرا هم دعوت کرده بودند خیلی شاد شدم (به خود بالیدم).
● نوازش کردن، نوازیدن
a balmy breeze flattered her skin
نسیم ملایمی پوستش را نوازش میداد.
● امید واهی دادن به
* flatter oneself
به خود دسته گل تقدیم کردن، خرسند شدن یا بودن، به خود بالیدن، امید واهی داشتن
* flatterer, n.
چاپلوس، چرب زبان، متملق، چاخان، آشمال، لاوهگر