دیکشنری فارسی

flaw (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/flô/n., vt., vi.

● (چینی و شیشه و الماس و غیره) ترک، خدشه، شکاف، شکست، شکستگی

a flaw in a gem or a crystal vase

ترک در جواهر یا گلدان بلور

● نقص، نقیصه، کمبود، کم‌داشت، عیب، کاستی، آک، آسیب دیدگی

a flaw in a bar of steel

شکستگی در یک شمش پولاد

several flaws in his argument

چندین نکته‌ی ضعف در استدلال او

an engine without any flaw

موتوری بدون هیچگونه عیب

Mehri's complexion and looks are flawless

رنگ و آب و قیافه‌ی مهری نقص ندارد.

● نقطه‌ی ضعف (در شخصیت)

jealousy was the greatest flaw in his personality

بزرگترین عیب شخصیت او حسادت بود.

● (حقوق) عیب فنی، نقص حقوقی

a flaw in a will

عیب فنی در وصیت نامه

● معیوب کردن یا شدن، آکمند کردن یا شدن، آهومند کردن یا شدن، ترک‌دار کردن یا شدن، نقض کردن

a flawed diamond

الماس نقص‌دار

his reasoning is not flawed

استدلال او کاستی ندارد.

to flaw an agreement

توافق را نقض کردن

* flawless, adj.

بی‌عیب، بی‌نقص، بی‌آک، کامل

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن