flaw (1)
معنی کامل و مثالها
/flô/n., vt., vi.
● (چینی و شیشه و الماس و غیره) ترک، خدشه، شکاف، شکست، شکستگی
a flaw in a gem or a crystal vase
ترک در جواهر یا گلدان بلور
● نقص، نقیصه، کمبود، کمداشت، عیب، کاستی، آک، آسیب دیدگی
a flaw in a bar of steel
شکستگی در یک شمش پولاد
several flaws in his argument
چندین نکتهی ضعف در استدلال او
an engine without any flaw
موتوری بدون هیچگونه عیب
Mehri's complexion and looks are flawless
رنگ و آب و قیافهی مهری نقص ندارد.
● نقطهی ضعف (در شخصیت)
jealousy was the greatest flaw in his personality
بزرگترین عیب شخصیت او حسادت بود.
● (حقوق) عیب فنی، نقص حقوقی
a flaw in a will
عیب فنی در وصیت نامه
● معیوب کردن یا شدن، آکمند کردن یا شدن، آهومند کردن یا شدن، ترکدار کردن یا شدن، نقض کردن
a flawed diamond
الماس نقصدار
his reasoning is not flawed
استدلال او کاستی ندارد.
to flaw an agreement
توافق را نقض کردن
* flawless, adj.
بیعیب، بینقص، بیآک، کامل