flex (1)
معنی کامل و مثالها
/fleks/vt., vi.
● (عضله) منقبض کردن، همکشیدن، ترنجیدن، ترنجاندن، (عضله) گرفتن
as he was diving into the water, he flexed his muscles
وقتی میخواست در آب شیرجه برود عضلاتش را منقبض کرد.
flex your biceps so that I can measure them
عضلهی بازویت را سفت کن تا آن را اندازه بگیرم.
● (دست یا پا و غیره) خم کردن، باز و بسته کردن
he lay on his back and flexed his knees
او به پشت خوابید و زانوهای خود را باز و بسته کرد.
● (مجازی) نیروی خود را به رخ دیگران کشیدن
once again Germany flexed its military muscles
یک بار دیگر آلمان قدرت نظامی خود را نمایش داد.