دیکشنری فارسی

flex (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fleks/vt., vi.

● (عضله) منقبض کردن، همکشیدن، ترنجیدن، ترنجاندن، (عضله) گرفتن

as he was diving into the water, he flexed his muscles

وقتی می‌خواست در آب شیرجه برود عضلاتش را منقبض کرد.

flex your biceps so that I can measure them

عضله‌ی بازویت را سفت کن تا آن را اندازه بگیرم.

● (دست یا پا و غیره) خم کردن، باز و بسته کردن

he lay on his back and flexed his knees

او به پشت خوابید و زانوهای خود را باز و بسته کرد.

● (مجازی) نیروی خود را به رخ دیگران کشیدن

once again Germany flexed its military muscles

یک بار دیگر آلمان قدرت نظامی خود را نمایش داد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن