flick (1)
معنی کامل و مثالها
/flik/n., vt., vi.
● (ضربهی تند و سبک مثلا با شلاق یا کاغذ تاشده) نرمکوبه، نرمکوب، ضربهی ملایم، تلنگر
the flick of a finger
تلنگرزنی با انگشت
● (صدای این نوع ضربه) تق، تپ
the flick of typewriter keys
تلقتلق کلیدهای ماشین تحریر
● لکه، گوداب، خال، کک مک، خالچه
● (ضربهی تند و ملایم زدن) نرمکوب کردن، یواش زدن (مثلا با تازیانه)
she flicked the old horse from time to time with her whip
گاه به گاه اسب پیر را با تازیانهاش به آرامی میزد.
● (با سرعت تکان خوردن یا به چپ و راست رفتن) جنبیدن، پرپر زدن، تند زدن
he flicked the dust from his boot with a handkerchief
او با دستمال گرد روی پوتینهای خود را زد.