دیکشنری فارسی

flick (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/flik/n., vt., vi.

● (ضربه‌ی تند و سبک مثلا با شلاق یا کاغذ تاشده) نرمکوبه، نرمکوب، ضربه‌ی ملایم، تلنگر

the flick of a finger

تلنگرزنی با انگشت

● (صدای این نوع ضربه) تق، تپ

the flick of typewriter keys

تلق‌تلق کلیدهای ماشین تحریر

● لکه، گوداب، خال، کک مک، خالچه

● (ضربه‌ی تند و ملایم زدن) نرم‌کوب کردن، یواش زدن (مثلا با تازیانه)

she flicked the old horse from time to time with her whip

گاه به گاه اسب پیر را با تازیانه‌اش به آرامی می‌زد.

● (با سرعت تکان خوردن یا به چپ و راست رفتن) جنبیدن، پرپر زدن، تند زدن

he flicked the dust from his boot with a handkerchief

او با دستمال گرد روی پوتین‌های خود را زد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن