دیکشنری فارسی

flight (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/flīt/n., vi.

● پرواز، طیران

our flight from London to Tehran

پرواز ما از لندن به تهران

a bird's flight over a wall

پرواز پرنده از روی دیوار

a missile's flight toward the target

پرواز موشک به سوی هدف

space flight

پرواز فضایی

the next flight

پرواز بعدی

● دوری پرواز، مسافت پرواز، برد پرواز

● پرواز گروهی (پرواز یک دسته از هر چیز مثلا پرنده یا پیکان یا هواپیما)، هم پروازی، هم‌پروازان، گله، پرواز گروه

a flight of birds

یک دسته پرنده

a flight of arrows

رگباری از پیکان

a flight of geese

یک گله غاز

● (نیروی هوایی) رسد هوایی، یکان هوایی (بخشی از اسکادران)

a flight of Iranian fighter planes

یک رسد از هواپیماهای جنگنده‌ی ایران

● هواپیمای مسافربری

the flight was full

هواپیما پر بود.

● (مجازی) اوجگیری، بلند پروازی

his flight of fancy

اوجگیری تخیل او

● پلکان (به ویژه پلکان میان دو پاگرد) (بیشتر می‌گویند: a flight of stairs)

● (ورزش) تقسیم‌بندی شرکت کنندگان برحسب مهارت و توانایی آنان

● (به صورت دسته) پرواز کردن

* flight lieutenant

(نیروی هوایی انگلیس) ستوان پرواز، افسر پرواز، سروان (نیروی هوایی)

* take flight

به پرواز درآمدن، به هوا رفتن، (از زمین) بلند شدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن