flight (2)
معنی کامل و مثالها
/flīt/n.
● گریز، فرار
his flight was not discovered until the next day
فرار او تا روز بعد معلوم نشد.
instability caused a massive flight of capital from the country
عدم ثبات باعث فرار سرمایههای هنگفتی از کشور گردید.
* put to flight
گریزاندن، وادار به فرار کردن، فراراندن
he defeated and put the enemy to flight
دشمن را شکست داد و مجبور به فرار کرد.
* take to flight
گریختن، فرار کردن، به چاک زدن
the Kashies took to flight with the first shot
با اولین تیر، کاشیها پا به فرار گذاشتند.