دیکشنری فارسی

flight (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/flīt/n.

● گریز، فرار

his flight was not discovered until the next day

فرار او تا روز بعد معلوم نشد.

instability caused a massive flight of capital from the country

عدم ثبات باعث فرار سرمایه‌های هنگفتی از کشور گردید.

* put to flight

گریزاندن، وادار به فرار کردن، فراراندن

he defeated and put the enemy to flight

دشمن را شکست داد و مجبور به فرار کرد.

* take to flight

گریختن، فرار کردن، به چاک زدن

the Kashies took to flight with the first shot

با اولین تیر، کاشی‌ها پا به فرار گذاشتند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن