دیکشنری فارسی

flinch

USflıntʃ

معنی فارسی

شانه خالي کردن خودراعقب کشيدن خودراجمع کردن خود داري کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/flinch/vi., n.

(از شدت درد یا ترس) خود را عقب کشیدن، به خود لرزیدن، (از ترس) عضلات خود را منقبض کردن، جا خوردن، یکه خوردن، چندش

I flinch every time I hear a dentist's drill

هروقت صدای مته‌ی دندان‌ساز را می‌شنوم به خود می‌لرزم.

when I touched his sore, he flinched

تا دست به زخمش زدم به خود لرزید.

(از کار خطرناک یا مشکل و غیره) روی گرداندن، شانه خالی کردن

he pulled the trigger without flinching

او بی‌پروا ماشه را کشید.

* flinch from doing something

از انجام کار (ناخوشایند و غیره) سرباز زدن

مترادف‌ها

verb neuter
Shrink, withdraw, retreat, swerve, wince, draw back, hold back.

واژه‌های دیگر با معنی «شانه خالي کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن