flinch
معنی فارسی
شانه خالي کردن خودراعقب کشيدن خودراجمع کردن خود داري کردن
معنی کامل و مثالها
/flinch/vi., n.
● (از شدت درد یا ترس) خود را عقب کشیدن، به خود لرزیدن، (از ترس) عضلات خود را منقبض کردن، جا خوردن، یکه خوردن، چندش
I flinch every time I hear a dentist's drill
هروقت صدای متهی دندانساز را میشنوم به خود میلرزم.
when I touched his sore, he flinched
تا دست به زخمش زدم به خود لرزید.
● (از کار خطرناک یا مشکل و غیره) روی گرداندن، شانه خالی کردن
he pulled the trigger without flinching
او بیپروا ماشه را کشید.
* flinch from doing something
از انجام کار (ناخوشایند و غیره) سرباز زدن
مترادفها
verb neuter
Shrink, withdraw, retreat, swerve, wince, draw back, hold back.