flip (1)
معنی کامل و مثالها
/flip/n., vi., vt.
● (با یک حرکت تند) انجام دادن
she flipped the drawer shut
با یک تکان کشو را بست.
he flipped the switch on
او سویچ را زد.
● شیر یا خط کردن، (سکه را) به هوا پراندن
let's flip a coin to see who should pay for dinner
بیا شیر یا خط کنیم تا معلوم شود کی باید پول شام را بدهد.
● ورق زدن، (صفحهی کتاب و غیره را) برگرداندن
to flip pages in a book
صفحات کتابی را ورق زدن
● (تند و سطحی) زدن به، تلنگر زدن، (با شلاق و غیره) یواش زدن
to flip the dust from one's shoes
گرد و خاک کفشهای خود را زدن
I flipped him on the ear with my gloves
با دستکش یواش زدم به گوشش
● (کج و کوله) حرکت کردن، به این سو و آنسو رفتن، زیگزاگ رفتن
a small bird flipping over the rocks
پرندهی کوچکی که روی صخرهها به راست و چپ میرفت.
● معلقزدن، معلق، کله معلق، پشتک
he flipped in the air and landed on his two feet
او در هوا معلق زد و بر دو پای خود فرود آمد.
● (با: through) تند و سرسری نگاه کردن (به چیزی به ویژه حین ورق زدن)
he flipped through the cards trying to find an ace
او تند به ورقها نگاه میکرد و میکوشید یک تکخال پیدا کند.
● (عامیانه) جوشی شدن، از کوره دررفتن، اختیار از کف دادن (flip out هم میگویند)
● (عامیانه) ذوقزده شدن، از خوشی معلق زدن
when she kissed me I (nearly) flipped
وقتی مرا بوسید از خوشی پر درآوردم.
● تلنگر، ضربهی تند و سبک، نرمکوبه، نرمکوب، حرکت تند، پرتاب
* flip one's lid (or wig)
(خودمانی) دیوانه شدن، اختیار از کف دادن، از خود بیخود شدن