دیکشنری فارسی

flip (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/flip/n., vi., vt.

● (با یک حرکت تند) انجام دادن

she flipped the drawer shut

با یک تکان کشو را بست.

he flipped the switch on

او سویچ را زد.

● شیر یا خط کردن، (سکه را) به هوا پراندن

let's flip a coin to see who should pay for dinner

بیا شیر یا خط کنیم تا معلوم شود کی باید پول شام را بدهد.

● ورق زدن، (صفحه‌ی کتاب و غیره را) برگرداندن

to flip pages in a book

صفحات کتابی را ورق زدن

● (تند و سطحی) زدن به، تلنگر زدن، (با شلاق و غیره) یواش زدن

to flip the dust from one's shoes

گرد و خاک کفش‌های خود را زدن

I flipped him on the ear with my gloves

با دستکش یواش زدم به گوشش

● (کج و کوله) حرکت کردن، به این سو و آن‌سو رفتن، زیگ‌زاگ رفتن

a small bird flipping over the rocks

پرنده‌ی کوچکی که روی صخره‌ها به راست و چپ می‌رفت.

● معلق‌زدن، معلق، کله معلق، پشتک

he flipped in the air and landed on his two feet

او در هوا معلق زد و بر دو پای خود فرود آمد.

● (با: through) تند و سرسری نگاه کردن (به چیزی به ویژه حین ورق زدن)

he flipped through the cards trying to find an ace

او تند به ورق‌ها نگاه می‌کرد و می‌کوشید یک تکخال پیدا کند.

● (عامیانه) جوشی شدن، از کوره دررفتن، اختیار از کف دادن (flip out هم می‌گویند)

● (عامیانه) ذوق‌زده شدن، از خوشی معلق زدن

when she kissed me I (nearly) flipped

وقتی مرا بوسید از خوشی پر درآوردم.

● تلنگر، ضربه‌ی تند و سبک، نرمکوبه، نرمکوب، حرکت تند، پرتاب

* flip one's lid (or wig)

(خودمانی) دیوانه شدن، اختیار از کف دادن، از خود بی‌خود شدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن