دیکشنری فارسی

flock (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fläk/n., vi.

● (دسته‌ی گوسفند یا بز و پرنده و غیره) گله، رمه

a flock of sheep

گله‌ی گوسفند

a flock of birds

یک دسته پرنده

a flock of goats

یک گله‌ی بز

● (مجازی) فوج، جمعیت، انبوه مردم

the flock of foreign students

انبوه دانشجویان خارجی

there was a flock of witnesses willing to testify

شمار زیادی از شهود حاضر بودند که شهادت بدهند.

● پیروان (مسیح)، کلیسا روندگان

● گله شدن، گله‌وار رفتن، ازدحام کردن، تجمع کردن، انبوهیدن، توفیدن، گردآمدن

people flocked to hear him speak

مردم برای شنیدن سخنانش ازدحام کردند.

swimmers flocked the shore

شناگران ساحل را پر کردند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن