flock (1)
معنی کامل و مثالها
/fläk/n., vi.
● (دستهی گوسفند یا بز و پرنده و غیره) گله، رمه
a flock of sheep
گلهی گوسفند
a flock of birds
یک دسته پرنده
a flock of goats
یک گلهی بز
● (مجازی) فوج، جمعیت، انبوه مردم
the flock of foreign students
انبوه دانشجویان خارجی
there was a flock of witnesses willing to testify
شمار زیادی از شهود حاضر بودند که شهادت بدهند.
● پیروان (مسیح)، کلیسا روندگان
● گله شدن، گلهوار رفتن، ازدحام کردن، تجمع کردن، انبوهیدن، توفیدن، گردآمدن
people flocked to hear him speak
مردم برای شنیدن سخنانش ازدحام کردند.
swimmers flocked the shore
شناگران ساحل را پر کردند.