دیکشنری فارسی

flounce (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/flouns/n., vi.

● (با تندی یا طرز پرخاش‌آمیز) حرکت کردن، (ناگهان یا از روی خشم و غیره) تکان خوردن، پرخاشیدن

she threw the book to the floor and flounced out of the room

کتاب را برزمین افکند و پرخاش کنان از اتاق خارج شد.

● لول خوردن، (در بستر و غیره) جم خوردن، (ناگهان) غلت زدن، غلت و واغلت خوردن

● تکان، غلت، پرخاش

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن