دیکشنری فارسی

flounder (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/floun´dǝr/vi., n.

● (در گل و لای یا برف و غیره) گیر کردن، تقلا کردن، (با زحمت) حرکت کردن، دست و پا زدن

I saw a deer floundering in the swamp

آهویی را دیدم که در باتلاق دست و پا می‌زد.

● (هنگام صحبت و نطق یا اجرا و غیره) دست و پای خود را گم کردن، دستپاچه شدن، به تته‌پته افتادن

● (مجازی) با اشکال حرکت کردن

the country's economy is still floundering

اقتصاد کشور هنوز دچار نابسامانی است.

● گیرافتادگی، تقلا، حرکت با زحمت، دستپاچگی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن