fluctuant معنی فارسی مواج باموج حرکت کننده مرد د دل دل کننده واژههای دیگر با معنی «مواج» billowy مواج، موج مانند، باد کرده . resonant line خط مواج floating reticle عدسي مواج، تار موي مواج زاويه ياب يا دوربين wavily بطور مواج، بطور مجعد oscillating discharge تخليه مواج undulatory current جريان مواج undulatory discharge تخليه مواج resonant line tuner ميزان سازي با خط مواج counter recoil cylinder استوانه هادي پيستون مواج، استوانه عايد ninon پارچه نرم و مواج ابريشمي.