دیکشنری فارسی

fob (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/fäb/vt.

● (مهجور) گول زدن، فریب دادن

● از سر باز کردن، (کالای بنجل و غیره را) به کسی انداختن، (به کسی) قالب کردن

* fob somebody off (with something)

کسی را گول زدن، کلاه سر کسی گذاشتن

I won't be fobbed off this time

این دفعه کلاه سرم نخواهد رفت.

you can't fob an Esfahani off with immitation jewellery

اصفهانی را نمی‌شود با جواهر بدلی گول زد.

* fob something on (or onto) somebody

چیزی را به کسی قالب کردن

he was trying to fob off yesterday's newspaper on me

او می‌خواست روزنامه‌ی دیروز را به من بیاندازد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن