دیکشنری فارسی

fog (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fôg, fäg/n., vi., vt.

● مه

dense fog made driving difficult

مه غلیظ رانندگی را دشوار می‌کرد.

fog had covered the mountain's peak

مه قله‌ی کوه را پوشانده بود.

● هر چیز مه مانند، غبار، دود، ابر، میغ، ماغ، تزم

nicotine fog had filled the room

دود نیکوتین اتاق را پر کرده بود.

● بخار حشره‌کش، بخار ضد آفت

● سرگشتگی، گیجی، گیج کردن، متحیر کردن، سردرگم کردن، سر درنیاوردن

I am in a complete fog about it

اصلا از آن سر درنمی‌آورم.

● (در عکس و فیلم) لکه‌ی خاکستری، تاری، خاکستری کردن (بخش‌هایی از عکس)، نور دیدگی

● مه گرفته شدن، از مه پوشیده شدن یا کردن، مه‌آلود کردن یا شدن، بخار گرفتن

steam has fogged the bathroom windows

پنجره‌های حمام بخار کرده است.

● تار شدن یا کردن، مبهم کردن یا شدن، تیره کردن یا شدن

mutual suspicion fogged the atmosphere of the negotiations

سو ظن متقابل، محیط مذاکرات را تیره کرد.

● (خودمانی) پرتاب کردن (گوی و غیره)، افکندن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن