fog (1)
معنی کامل و مثالها
/fôg, fäg/n., vi., vt.
● مه
dense fog made driving difficult
مه غلیظ رانندگی را دشوار میکرد.
fog had covered the mountain's peak
مه قلهی کوه را پوشانده بود.
● هر چیز مه مانند، غبار، دود، ابر، میغ، ماغ، تزم
nicotine fog had filled the room
دود نیکوتین اتاق را پر کرده بود.
● بخار حشرهکش، بخار ضد آفت
● سرگشتگی، گیجی، گیج کردن، متحیر کردن، سردرگم کردن، سر درنیاوردن
I am in a complete fog about it
اصلا از آن سر درنمیآورم.
● (در عکس و فیلم) لکهی خاکستری، تاری، خاکستری کردن (بخشهایی از عکس)، نور دیدگی
● مه گرفته شدن، از مه پوشیده شدن یا کردن، مهآلود کردن یا شدن، بخار گرفتن
steam has fogged the bathroom windows
پنجرههای حمام بخار کرده است.
● تار شدن یا کردن، مبهم کردن یا شدن، تیره کردن یا شدن
mutual suspicion fogged the atmosphere of the negotiations
سو ظن متقابل، محیط مذاکرات را تیره کرد.
● (خودمانی) پرتاب کردن (گوی و غیره)، افکندن