foil (1)
معنی کامل و مثالها
/foil/vt., n.
● (در شکار با سگ تازی) رد گم کردن، بوی انسان یا حیوان مورد تعقیب را نیافتن یا گم کردن
● (قدیمی) ردپا (ی شکار)، بوی شکار (که تعقیب کنندگان را راهنمایی میکند)
● (قدیمی) رد گم کنی، خنثی سازی، عاطل و باطل سازی، عقیم سازی
● عقیم گذاشتن، نقشبرآب کردن، چوب لای چرخ گذاشتن، (کار یا نقشههای کسی را) خنثی کردن، بیهوده کردن، بیهنایش کردن
to foil somebody's effort
کوشش کسی را بیاثر کردن
their plan of a surprise attack was foiled by bad weather
هوای بد طرح حملهی غافلگیرانهی آنها را نقشبرآب کرد.