دیکشنری فارسی

foil (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/foil/vt., n.

● (در شکار با سگ تازی) رد گم کردن، بوی انسان یا حیوان مورد تعقیب را نیافتن یا گم کردن

● (قدیمی) ردپا (ی شکار)، بوی شکار (که تعقیب کنندگان را راهنمایی می‌کند)

● (قدیمی) رد گم کنی، خنثی سازی، عاطل و باطل سازی، عقیم سازی

● عقیم گذاشتن، نقش‌برآب کردن، چوب لای چرخ گذاشتن، (کار یا نقشه‌های کسی را) خنثی کردن، بیهوده کردن، بی‌هنایش کردن

to foil somebody's effort

کوشش کسی را بی‌اثر کردن

their plan of a surprise attack was foiled by bad weather

هوای بد طرح حمله‌ی غافلگیرانه‌ی آنها را نقش‌برآب کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن