دیکشنری فارسی

foil (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/foil/n., vt.

● ورقه‌ی نازک (فلزی)، کاغذ (آلومینیم)، زرورق، زرک

she wrapped the meat in aluminium foil

گوشت را در کاغذ آلومینیم پیچید.

the foil (wrapped) around a chocolate bar

زرورق دور یک قطعه شکلات

● صفحه یا لایه‌ی فلزی پشت آینه، پشت‌بند آینه

● (معماری گوتیک) فضا یا تزیین برگ مانند میان دو پنجره

● (ورقه‌ی براق فلز که زیر جواهر بدلی می‌گذارند تا براق بنمایند) زیربند

● (شخص یا چیزی که برای بهتر جلوه دادن شخص یا چیز دیگر به کار می‌رود) وجه تقابل، بهنما، جلوه‌گر ساز، آشکار ساز، جلوه‌نما

her brown swimsuit was a perfect foil for her bronzed skin

لباس شنای قهوه‌ای او، پوست برونزه‌ی او را بهتر جلوه می‌داد.

Leartes is a foil for Hamlet

لیرتیز شخصیت هملت را آشکارتر می‌کند.

● (با ورقه‌ی فلزی یا زرورق) پوشاندن، (با صفحه‌ی فلزی) پشت‌بند زدن به

● (نادر) بهنمایی کردن، جلوه‌گر کردن، آشکار کردن (از طریق مقایسه)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن