دیکشنری فارسی

fond (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fänd/adj.

● دوست‌دار، دل‌باخته، شیفته

a fond lover

عاشق دلخسته

● (بیش از حد) پرعشق و محبت

a fond mother who does not see her own children's faults

مادر پرعشق و محبتی که عیوب بچه‌های خودش را نمی‌بیند

● صمیمانه و کورکورانه، از ته دل (و بدون منطق یا قید و شرط)، واهی، خوش‌باورانه

a fond hope

امید بیش از حد

* (be) fond of

دوست داشتن، خوش آمدن از

I am fond of his company

از مصاحبت با او خوشم می‌آید.

after a while, he grew fond of his job

پس از مدتی به شغل خود علاقمند شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن