دیکشنری فارسی

force-feed

معنی کامل و مثال‌ها

/fôrs´fēd´/vt.

● به زور خوراندن (به ویژه از راه لوله)، به زور به خورد کسی دادن، واخوراندن

they tried to force-feed the man who was on hunger strike

کوشیدند به مردی که اعتصاب غذا کرده بود به زور خوراک بدهند.

تعریف انگلیسی

verb
  1. feed someone who will not or cannot eat “Somebody ----s somebody”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن