دیکشنری فارسی

found (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/found/vt., vi., adj.

● زمان گذشته و اسم مفعول فعل: find

I found a pencil

من یک مداد پیدا کردم.

to be found

گیر آمدن، یافت شدن

● (وابسته به اثر هنری یا ادبی که اتفاقا در اثر کاوش کشف شده است) یافته، بازیافته

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن