دیکشنری فارسی

found (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/found/vt., vi.

● بنیاد نهادن، برپا کردن، تاسیس کردن، پی‌افکندن

my father founded the College of Translation

پدرم مدرسه‌ی عالی ترجمه را تاسیس کرد.

I founded the lofty mansion of verse

پی‌افکندم از نظم کاخی بلند

● برپایه‌ی (چیزی) گذاشتن، مبنا قرار دادن، استوار کردن (بر چیزی)

his claim was founded on undeniable facts

ادعای او بر (پایه‌ی) حقایق انکارناپذیری استوار بود.

● (با: on یا upon) مبتنی بودن بر

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن