found (2)
معنی کامل و مثالها
/found/vt., vi.
● بنیاد نهادن، برپا کردن، تاسیس کردن، پیافکندن
my father founded the College of Translation
پدرم مدرسهی عالی ترجمه را تاسیس کرد.
I founded the lofty mansion of verse
پیافکندم از نظم کاخی بلند
● برپایهی (چیزی) گذاشتن، مبنا قرار دادن، استوار کردن (بر چیزی)
his claim was founded on undeniable facts
ادعای او بر (پایهی) حقایق انکارناپذیری استوار بود.
● (با: on یا upon) مبتنی بودن بر