founder (1)
معنی کامل و مثالها
/foun´dǝr/vi., vt., n.
● سکندری خوردن، زمین خوردن، لنگیدن، لنگان لنگان رفتن (به ویژه در مورد اسب)
the horse foundered under the heavy load
اسب زیر بار سنگین میلنگید.
● گیر کردن (مثلا در برف یا گل)، واماندن
● (کشتی و قایق) پر از آب شدن (مثلا در توفان)، غرق شدن یا کردن
the boat began to founder
قایق شروع کرد به آب گرفتن و فرو رفتن.
● (دامداری) بیمار شدن به خاطر پرخوری
● با شکست مواجه شدن، موفق نشدن
if there is no money this project will founder
اگر پول نباشد این طرح با ناکامی مواجه خواهد شد.