دیکشنری فارسی

founder (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/foun´dǝr/vi., vt., n.

● سکندری خوردن، زمین خوردن، لنگیدن، لنگان لنگان رفتن (به ویژه در مورد اسب)

the horse foundered under the heavy load

اسب زیر بار سنگین می‌لنگید.

● گیر کردن (مثلا در برف یا گل)، واماندن

● (کشتی و قایق) پر از آب شدن (مثلا در توفان)، غرق شدن یا کردن

the boat began to founder

قایق شروع کرد به آب گرفتن و فرو رفتن.

● (دامداری) بیمار شدن به خاطر پرخوری

● با شکست مواجه شدن، موفق نشدن

if there is no money this project will founder

اگر پول نباشد این طرح با ناکامی مواجه خواهد شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن