دیکشنری فارسی

fragmentary

US'frægmən'terı

معنی فارسی

بطورشکسته ياناقص تکه تکه

معنی کامل و مثال‌ها

/frag´mǝn ter´ē,frag ment´ǝ rē/adj.

● (متشکل از قطعات ریز و ناوابسته) تکه‌پاره، شلم‌شوربا، ناجور، آش شله‌قلمکار، ناقص و پراکنده، ازهم گسیخته، فروپاشیده، چند پاره

fragmentary information

اطلاعات جسته و گریخته

تعریف انگلیسی

adjective
  1. consisting of small disconnected parts “fragmentary remains”

مترادف‌ها

adjective
Fractional, broken, disconnected, scattered.

واژه‌های دیگر با معنی «بطورشکسته ياناقص»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن