دیکشنری فارسی

frail (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/frāl/adj.

● زودشکن، زودآسیب، شکننده، ظریف، لطیف، کاووس، پاژ

● سست، نحیف، نزار، رنجور

disease had left the old man frail

بیماری پیرمرد را نزار کرده بود.

● (از نظر اخلاق و اراده) ضعیف، ضعیف‌النفس

human nature is frail

نهاد بشر به آسانی گمراهی‌پذیر است.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن