دیکشنری فارسی

fraternize

معنی فارسی

برادري کردن ، باهم دوستي کردن (يا يکي شدن) ،

اتفاق کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/frat´ǝr nīz´/vi.

دوستانه رفتار کردن با، برادری کردن، برادروار بودن

(به ویژه در مورد سربازان در کشور اشغالی) دشمن دوستی کردن، روابط دوستانه برقرار کردن (با مردم کشور اشغالی)

the soldiers were warned against fraternizing with the natives

به سربازان در مورد دوستی و معاشرت با بومیان اخطار شد.

مترادف‌ها

verb neuter
Sympathize, harmonize, consort, coalesce, concur, associate (as brothers), make common cause.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن