fray (2)
معنی کامل و مثالها
/frā/vt., vi., n.
● (به ویژه جامه و پارچه) نخنما شدن یا کردن، مندرس کردن یا شدن، زده شدن، ساییده شدن یا کردن
his pants were frayed on the knees
زانوی شلوارش نخنما شده بود.
● محل نخنما شدگی، رفتگی
● (اعصاب و غیره) خراب بودن، داغان بودن یا کردن
his nerves are frayed
اعصاب او خراب است.
his temper began to fray
او داشت بدخلق میشد.