دیکشنری فارسی

fray (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/frā/vt., vi., n.

● (به ویژه جامه و پارچه) نخ‌نما شدن یا کردن، مندرس کردن یا شدن، زده شدن، ساییده شدن یا کردن

his pants were frayed on the knees

زانوی شلوارش نخ‌نما شده بود.

● محل نخ‌نما شدگی، رفتگی

● (اعصاب و غیره) خراب بودن، داغان بودن یا کردن

his nerves are frayed

اعصاب او خراب است.

his temper began to fray

او داشت بدخلق می‌شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن