دیکشنری فارسی

french

UKfrentʃ USfrentʃ

معنی فارسی

فرانسوي فرانسه زبان فرانسه

معنی کامل و مثال‌ها

/french/n., adj., vt.

● زبان فرانسه

I know French

من فرانسه بلدم.

● (معمولا F کوچک - انگلیس) ورموت سک

● (وابسته به کشور فرانسه و مردم و فرهنگ و زبان آن) فرانسوی

● (معمولا F کوچک) گوشت استخوان را تراشیدن (به ویژه گوسفند و گوساله)

● (لوبیا سبز را) به صورت باریکه باریکه بریدن، نواره کردن

* the French

مردم کشور فرانسه، فرانسوی‌ها

تعریف انگلیسی

adjective
  1. the Romance language spoken in France and in countries colonized by France
  2. the people of France
  3. United States sculptor who created the seated marble figure of Abraham Lincoln in the Lincoln Memorial in Washington D.C. (1850-1931)
  4. cut (e.g, beans) lengthwise in preparation for cooking “French the potatoes” “Somebody ----s somethingIII”
  5. of or pertaining to France or the people of France “French cooking” “a Gallic shrug” “Pertains to noun: France (for: Gallic), France”

واژه‌های دیگر با معنی «فرانسوي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن