fresh (1)
معنی کامل و مثالها
/fresh/adj., n., adv., vi., vt.
● تازه
fresh vegetables
سبزیجات تازه
fresh tea is better than stale tea
چای تازه از چای مانده بهتر است.
fresh from the war
تازه رسیده از جنگ
fresh news
خبر تازه
fresh air
هوای تازه
fresh forces
نیروهای تازه نفس
● تر و تازه، تمدد یافته، تجدید نیرو یافته، سر حال، طراوت بخش
to feel fresh after a nap
پس از خوابی کوتاه احساس نیرو کردن
a fresh complexion
رنگ و روی باز
a fresh spring day
روز فرحبخش بهاری
a fresh smile
لبخندی پرطراوت
● جدید، نو، (اطلاعات و غیره) آخرین، دست اول
fresh information
اطلاعات جدید
fresh ideas
اندیشههای نو
fresh coffee
قهوهی تازه دم
● از نو، دیگر، اضافی، نوین، مجدد
a fresh start
آغازی نوین، شروع مجدد
● تازه وارد، تازه کار، کم تجربه، نا آشنا، خو نگرفته
● (رنگ) تر
the paint is still fresh
رنگ هنوز تر است.
● (خاطره) زنده
● (باد) تند، سرد، خنک
a fresh breeze is blowing from Kharazm
باد خنک از جانب خوارزم روان است
● (آب) شیرین، آشامیدنی، جوی یا دریاچهی آب شیرین
fresh water and salt water
آب شیرین و آب شور
● رجوع شود به: freshet
● تر و تازه شدن یا کردن، تازه شدن یا کردن
* (as) fresh as a daisy
تر و تازه، شاداب و سرخوش
* fresh out (of)
(عامیانه) تازه تمام شده، تازه مصرف و تمام شده
we are fresh out of rice
برنج ما تازه تمام شده است.