fret (1)
معنی کامل و مثالها
/fret/vi., vt.
● (مانند موش یا بید) خوردن، (با:into یا on یا upon) جویدن (و از بین بردن)
the horse fretted its rope
اسب طناب خود را جوید.
● (با جویدن یا مالیدن یا خاصیت اسیدی داشتن) ساییدن، فرسودن، دارای زدگی کردن یا شدن، رفتگی پیدا کردن، خورده شدن
acids fret metals
اسیدها فلزات را میخورند.
the river frets at its banks
رودخانه کرانههای خود را می فرساید.
● ساختن یا شکل دار کردن (از راه جویدن یا خوردن یا ساییدن)، تراشاندن
● متلاطم کردن یا شدن، موج دار کردن یا شدن، خروشان کردن یا شدن
the wind was fretting the sea
باد دریا را خروشان میکرد.
● اذیت کردن، آزار دادن، سر به سر (کسی) گذاشتن، ناراحت کردن یا شدن، بی قراری کردن، آشفته شدن یا کردن، نگران کردن یا شدن، دلخور شدن یا کردن
don't fret, we wont be late!
جوش نزن، دیر نخواهیم رسید!
● خوردگی، ساییدگی، رفتگی، زدگی
● آزار، اذیت، نگرانی، دلواپسی، آزردگی، دلخوری، جوش زدن
to be in a terrible fret
سخت جوش زدن