دیکشنری فارسی

fribble

معنی فارسی

بيهودگي کاربيهوده بازي بيخود ياوه گويي کردن سبکي کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/frib´ǝl/adj., n., vi.

کم اهمیت، نا چیز، بیهوده، عبث

آدم وقت تلف کن

عمل کم اهمیت، کار بیهوده

* fribble away

تلف کردن، هدر دادن

مترادف‌ها

I. adjective
Trifling, frivolous, silly, fribbling, frippery.
II. noun
Trifler, frivolous fellow, fribbler, coxcomb.
III. verb neuter
1. Trifle, cavil feebly, play the fribble (r).
2. Totter.

واژه‌های دیگر با معنی «بيهودگي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن