دیکشنری فارسی

frisky

UKfriskiː US'frıskı

معنی فارسی

بشاش شوخ جست وخيزکننده تندوتيز فرز

معنی کامل و مثال‌ها

/fris´kē/adj.

سر حال، سر زنده، شنگول

a little encouragment will make him frisky

کمی تشویق او را شنگول می کند.

مترادف‌ها

adjective
Gay, lively, playful, sportive, frolicsome, coltish, full of frolic.

واژه‌های دیگر با معنی «بشاش»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن