دیکشنری فارسی

fritter (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/frit´ǝr/n., vt.

● (نادر) تکه، پاره، باریکه، تراشه

● (نادر) تکه‌تکه کردن، پاره پاره کردن، باریکه باریکه کردن

● (معمولا با: -away وقت یا پول و غیره) تلف کردن، هدر دادن، حرام کردن

he frittered away all his money on drink

همه‌ی پول خود را سر مشروب به هدر داد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن