fritter (1)
معنی کامل و مثالها
/frit´ǝr/n., vt.
● (نادر) تکه، پاره، باریکه، تراشه
● (نادر) تکهتکه کردن، پاره پاره کردن، باریکه باریکه کردن
● (معمولا با: -away وقت یا پول و غیره) تلف کردن، هدر دادن، حرام کردن
he frittered away all his money on drink
همهی پول خود را سر مشروب به هدر داد.