frontal (1)
معنی کامل و مثالها
/frunt´'l/adj., n.
● در جلو، در پیش، پیشاپیش، در راستای جبهه (ی جنگ)
to mount a frontal attack
از جلو مورد حمله قرار دادن
● وابسته به پیشانی، قدامی
frontal lobe
بخش قدامی مغز، لب پیشانی
● رجوع شود به: frontal bone
/frunt´'l/adj., n.
● در جلو، در پیش، پیشاپیش، در راستای جبهه (ی جنگ)
to mount a frontal attack
از جلو مورد حمله قرار دادن
● وابسته به پیشانی، قدامی
frontal lobe
بخش قدامی مغز، لب پیشانی
● رجوع شود به: frontal bone
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن