fry (1)
معنی کامل و مثالها
/frī/vt., vi.
● (خوراک و غیره را) سرخ کردن، (در روغن داغ) برشتن، سرخ شدن
would you like fried chicken or roasted chicken?
مرغ سوخاری میل دارید یا جوجه کباب؟
I fry potatoes in olive oil
سیب زمینی را در روغن زیتون سرخ میکنم.
● (امریکا- خودمانی) در صندلی برقی اعدام کردن یا شدن
● خوراک سرخ شده، (جمع) سیب زمینی سرخ کرده
we had hamburgers and fries
ما همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده خوردیم.
● (امریکا) پیک نیک که طی آن خوراک سرخ میکنند و میخورند