دیکشنری فارسی

fry (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/frī/vt., vi.

● (خوراک و غیره را) سرخ کردن، (در روغن داغ) برشتن، سرخ شدن

would you like fried chicken or roasted chicken?

مرغ سوخاری میل دارید یا جوجه کباب‌؟

I fry potatoes in olive oil

سیب زمینی را در روغن زیتون سرخ می‌کنم.

● (امریکا- خودمانی) در صندلی برقی اعدام کردن یا شدن

● خوراک سرخ شده، (جمع) سیب زمینی سرخ کرده

we had hamburgers and fries

ما همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده خوردیم.

● (امریکا) پیک نیک که طی آن خوراک سرخ می‌کنند و می‌خورند

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن