fuck
معنی فارسی
گاييدن، سپوختن.
سر به سر گذاشتن، کار به کار داشتن،
دستور کردن
ظلم و تعدي کردن به ،
بد جنسي و بد رفتاري کردن
معنی کامل و مثالها
/fuk/vi., vt., interj., n.
● (ناپسند)
● گاییدن، کردن، سپوختن، مرزیدن، جماع کردن
● (خودمانی - با with) سر به سر گذاشتن، کار به کار (کسی) داشتن، دست ور کردن
don't fuck with me!
سر به سرم نگذار!
are you fucking with the radio again!
دوباره داری رادیو را انگولک میکنی!
● (خودمانی - معمولا با: over) ظلم و تعدی کردن به، بد جنسی و بد رفتاری کردن
I was fucked over by my best friend
بهترین دوستم به من کلک زد.
● جماع، مقاربت، گای، سپوزش، جالش
he hadn't had a fuck for sometime
(سنایی) مدتی بود تا که گای نداشت.
● (خودمانی) کسی که با او جماع میشود
● (خودمانی) آدم ناخوشایند، آدم قابل تحقیر
● (حرف ندا به نشان خشم یا یاس و غیره) اه (برابر با فحشهای ناموسی در فارسی)
fuck! I cut my finger again
آخ ...دوباره انگشتم را بریدم.
* fuck around (or about)
(خودمانی) 1- وقت تلف کردن، (وقت) به بطالت گذراندن 2- (با: with) سر به سر گذاشتن، دخالت کردن (در)، فضولی کردن
stop fucking around with my personal affairs
دست از دخالت در امور شخصی من بردار.
* fuck off
(خودمانی) 1- ولگردی کردن، بیکارگی کردن 2- رفتن، دور شدن
fuck off! I want to be alone
گمشو! میخواهم تنها باشم.
* fuck up
(خودمانی) 1- خراب کردن (دستگاه یا چیزی)، به هم زدن
he fucked up my radio
او رادیوی مرا خراب کرد.
2- (به ویژه روانی و احساسی) گیج کردن، مغشوش کردن
he is completely fucked up
وضع روحی او خیلی خراب است.