دیکشنری فارسی

fulfill or fulfil

معنی کامل و مثال‌ها

/fool fil´/vt.

● انجام دادن، به انجام رساندن، (به قول و غیره) عمل کردن، وفا کردن، به پایان رساندن

I will fulfill my promise

قول خود را انجام خواهم داد.

you ought to fulfill your duties toward your mother

تو باید به وظایف خود نسبت به مادرت عمل کنی.

● اطاعت کردن، فرمانبرداری کردن

your commands shall be fulfilled

فرمان‌های شما اطاعت خواهد شد.

● (خواب یا پیش بینی و غیره) درست در آمدن، برآورده کردن، کام دل گرفتن

his prophecies were all fulfilled

پیش‌گویی‌های او همه درست درآمد.

may God fulfill your prayers

خداوند دعاهای تو را مستجاب کند.

to fulfill a desire

آرزویی را برآوردن

to fulfill a need

نیازی را رفع کردن

● (قرار داد و غیره) اجرا کردن

to fulfill the terms of a contract

مفاد قراردادی را اجرا کردن

● (شرایط و غیره) واجد بودن، دارا بودن

to fulfill the requirements of entry to the university

شرایط ورود به دانشگاه را حایز بودن

* fulfill oneself

خواسته‌های (یا استعدادها و غیره) خود را برآوردن، کامیاب شدن

* fulfilment, n.

انجام، اجرا، تحقق، کامیابی، شادکامی، کام بخشی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن