fulfill or fulfil
معنی کامل و مثالها
/fool fil´/vt.
● انجام دادن، به انجام رساندن، (به قول و غیره) عمل کردن، وفا کردن، به پایان رساندن
I will fulfill my promise
قول خود را انجام خواهم داد.
you ought to fulfill your duties toward your mother
تو باید به وظایف خود نسبت به مادرت عمل کنی.
● اطاعت کردن، فرمانبرداری کردن
your commands shall be fulfilled
فرمانهای شما اطاعت خواهد شد.
● (خواب یا پیش بینی و غیره) درست در آمدن، برآورده کردن، کام دل گرفتن
his prophecies were all fulfilled
پیشگوییهای او همه درست درآمد.
may God fulfill your prayers
خداوند دعاهای تو را مستجاب کند.
to fulfill a desire
آرزویی را برآوردن
to fulfill a need
نیازی را رفع کردن
● (قرار داد و غیره) اجرا کردن
to fulfill the terms of a contract
مفاد قراردادی را اجرا کردن
● (شرایط و غیره) واجد بودن، دارا بودن
to fulfill the requirements of entry to the university
شرایط ورود به دانشگاه را حایز بودن
* fulfill oneself
خواستههای (یا استعدادها و غیره) خود را برآوردن، کامیاب شدن
* fulfilment, n.
انجام، اجرا، تحقق، کامیابی، شادکامی، کام بخشی