دیکشنری فارسی

full (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fool/adj., n., vt., vi., adv.

● پر، مملو، سرشار، لبریز، مالامال، آکنده

a full glass

یک لیوان پر

the room is full of students

اتاق پر از دانشجو است.

the bus is full

اتوبوس پر است.

with a heart full of sorrow

با قلبی آکنده از اندوه

● سیر، (با: of) دل‌سیر، بیزار

I am full

من سیرم.

she seems full of my company

به نظر می‌رسد که از مصاحبت من سیر شده است.

● کامل، درست

a full load

بک بار کامل

full information

اطلاعات تمام و کمال

● (با: of) کثیر، شلوغ، دارای مقدار زیاد (از چیزی)

the lake is full of fish

دریاچه پر از ماهی است.

● تمام، (ماه) قرص کامل شدن

a full dozen

دو جین تمام

full colonel

سرهنگ تمام

full professor

استاد (تمام)

a full moon

ماه شب چهارده، ماه کامل

● تنی

full brothers

برادران تنی

● (صدا) روشن و ژرف و رسا، پر طنین

● گوشتالو، تپل، گرد و قلمبه، پر گوشت

a full face

صورت گرد و گوشتالو

● (دامن زنانه و غیره) پف کرده، گشاد و پرچین، بلند و فراخ، گشاد و چین‌دار کردن

a full skirt

دامن پرچین، دامن کلوش

● (افکار و شغل و احساسات و غیره) گرفتار، سخت مشغول

● کاملا، به منتها درجه، درست و حسابی، صاف و مستقیم

a full-grown boy

پسری که به حداکثر رشد خود رسیده است

he hit me full in the face

حسابی زد تو صورتم.

● بسیار، خیلی

I know full well what you want

خوب می‌دانم چه می‌خواهی.

* at the full

در حد کمال، سرشار

* in full

1- به طور کامل (و خلاصه نشده)، تمام و کمال، بدون حذف و زدگی، مشروح 2- به مبلغ کامل، به میزان تمام

I paid back my debts in full

قرض‌های خود را به طور کامل بازپرداخت کردم.

* one's full

تا آنجایی که (کسی) بخواهد، به میزان دلخواه، کام‌دل (کسی)

he drank his full

او تا می‌توانست نوشید.

* to the full

کاملا، به حد اکثر، درست و حسابی، تا بیشینه

he wanted to enjoy life to the full

او می‌خواست از زندگی حداکثر لذت را ببرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن