دیکشنری فارسی

funk (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fuŋk/n., vi., vt.

● (عامیانه) مخمصه، مهلکه، هچل

● اکراه، امتناع، چندش

● (عامیانه) ترسو

● اندوه، حزن، دلتنگی، افسردگی (blue funk هم می‌گویند)، نگرانی

to be in a funk

نگران بودن

she was in a funk about getting married

او برای ازدواج دلهره داشت.

● (عامیانه) هراسیدن، ترسیدن (از)، واهمه داشتن، دلهره داشتن

● (از شدت ترس) دوری کردن از، خودداری کردن از، چندش گرفتن

he got close but funked touching the snake

او نزدیک شد ولی از دست زدن به مار چندشش شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن