funk (1)
معنی کامل و مثالها
/fuŋk/n., vi., vt.
● (عامیانه) مخمصه، مهلکه، هچل
● اکراه، امتناع، چندش
● (عامیانه) ترسو
● اندوه، حزن، دلتنگی، افسردگی (blue funk هم میگویند)، نگرانی
to be in a funk
نگران بودن
she was in a funk about getting married
او برای ازدواج دلهره داشت.
● (عامیانه) هراسیدن، ترسیدن (از)، واهمه داشتن، دلهره داشتن
● (از شدت ترس) دوری کردن از، خودداری کردن از، چندش گرفتن
he got close but funked touching the snake
او نزدیک شد ولی از دست زدن به مار چندشش شد.