دیکشنری فارسی

fuse (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/fyōōz/vt., vi.

● (فلزات و غیره) به هم جوش دادن یا خوردن

the two wires are fused together

دو سیم به هم جوش خورده‌اند.

● گداختن، گداخته شدن، ذوب شدن (و در هم آمیختن)، هم‌گداز کردن یا شدن

the fire had fused the gold coins into a solid, shapeless mass

آتش‌سوزی سکه‌های طلا را گداخته و تبدیل به یک توده‌ی سخت و بی‌شکل کرده بود.

● (مجازی) در هم آمیختن، هم‌آمیختن، به هم پیوند دادن

his poetry is an attempt to fuse the ancient traditions with the new

شعر او تلاش برای هم آمیزی سنت‌های کهن و نوین است.

the two parties fused and formed a new party

دو حزب به هم پیوستند و حزب جدیدی را تشکیل دادند.

● (فیزیک اتمی) همجوش کردن

atomic nuclei are fused to form a heavier nucleus

برای تشکیل هسته‌ی سنگین‌تر هسته‌های اتم را همجوش می‌کنند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن