دیکشنری فارسی

fuss

UKfəːs USfʌs

معنی فارسی

هايهوي ، هياهو ، دادوبيداد ،

بچيزهاي جزئي اهميت دادن

معنی کامل و مثال‌ها

/fus/n., vi., vt.

● (فعالیت هیجان‌آمیز و غیرضروری) جنجال، غوغا، بیا و برو، جوش و خروش، فتنه، الم‌شنگه، هارت و پورت، های و هوی

what is all this fuss about?

این جوش و خروش‌ها برای چیست‌؟

● هیجان زدگی، غیظ و اعراض شدید، سراسیمگی، کولی بازی، کچلک بازی

stop your fuss and listen to what I have to say!

کولی‌بازی درنیار و به حرفم گوش بده‌!

● مشاجره، هم‌ستیزی، ستیز، یکی به دو کردن، جر و بحث

when his wife found out he had gambled, there was a big fuss

وقتی زنش فهمید قمار کرده است جر و بحث بزرگی برپا شد.

● (توام با سر و صدا) اظهار خرسندی، خشنودی‌نمایی، تحسین

● جوش و خروش کردن، سر و صدا (ی بی‌مورد) راه انداختن، جنجال به‌پا کردن، لفت دادن، مزاحمت ایجاد کردن

for God's sake stop fussing me!

تو را به خدا دست از سرم بردار!

● (به ویژه درباره‌ی چیزهای ناچیز) نگران بودن، (بی‌خود) جوش زدن، (با هیجان) بیا و برو کردن

she is always fussing about cooking

او همیشه برای آشپزی جوش می‌زند.

● (به ویژه کودک) بی‌قراری کردن، بدخلقی کردن، بهانه‌گیری کردن، زق‌زق کردن، کولی‌بازی کردن، غرولند کردن

the baby fussed all night

بچه تمام شب بی‌قراری می‌کرد.

* be in a fuss

سراسیمه بودن، جوش‌زدن، کولی‌بازی درآوردن

* fuss around

(بیهوده) بیا و برو کردن، سر و صدا راه انداختن

* get into a fuss

سر و صدا راه انداختن، ادا و اصول درآوردن

* make a fuss (or kick up a fuss)

(عامیانه) خشمگین و هیجان‌زده شدن، محشر به‌پا کردن، فتنه‌به‌پا کردن

* make a fuss of (someone or something)

(انگلیس - عامیانه) سنگ (کسی یا چیزی را) خیلی به سینه زدن، زیاد توجه کردن به

تعریف انگلیسی

verb
  1. an excited state of agitation “he was in a dither” “there was a terrible flap about the theft”
  2. an angry disturbance “he didn't want to make a fuss” “they had labor trouble” “a spot of bother”
  3. a quarrel about petty points
  4. a rapid active commotion
  5. worry unnecessarily or excessively “don't fuss too much over the grandchildren--they are quite big now” “Somebody ----s” “Somebody ----s PP” “Sam and Sue fuss over the results of the experiment”
  6. care for like a mother “She fusses over her husband” “Somebody ----s somebody” “Somebody ----s PP”

مترادف‌ها

I. noun
Ado, bustle, fidget, hurry, worry, flurry, stir, excitement, agitation, to do, pucker (colloq.), much ado about trifles or about nothing.
II. verb neuter
1. Bustle, be in a fidget, make much ado about trifles or about nothing, be in a stew or pucker (colloq.).
2. Fume, fret, worry.

واژه‌های دیگر با معنی «هايهوي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن