دیکشنری فارسی

fussy

UKfʌsiː US'fʌsı

معنی فارسی

دادوبيدادکن (براي چيزهاي جزئي) ، وسواسي ،

هايهوي راه انداز

معنی کامل و مثال‌ها

/fus´ē/adj. fuss¨|i.er, fuss¨|i.est

جوشی، خرده‌گیر و دیرخشنود، ایرادی، وسواسی، دیرپسند

a fussy teacher

معلم ایرادی

he is very fussy about food

او در مورد غذا بسیار خرده‌گیر است.

غرولندو، بهانه‌گیر، بی‌قرار، فیومه‌گیر، کولی

when our baby becomes ill, she gets very fussy

بچه‌ی ما وقتی بیمار می‌شود خیلی بی‌قراری می‌کند.

لوس، ننر، خواهان توجه

(کسی که به دیگری بیش از حد توجه می‌کند) لوس کننده

(به ویژه لباس و نقش و طرح) پر از جزئیات غیرضروری، پر زرق و برق

a fussy pattern

طرح پر نقش و نگار

تعریف انگلیسی

adjective
  1. annoyed and irritable
  2. overcrowded or cluttered with detail “a busy painting” “a fussy design”
  3. exacting especially about details “a finicky eater” “fussy about clothes” “very particular about how her food was prepared”

مترادف‌ها

adjective
Bustling, fidgety, busy about trifles, making needless ado, making a great ado.

واژه‌های دیگر با معنی «دادوبيدادکن (براي چيزهاي جزئي)»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن