gabble
معنی فارسی
سخن ناشمرده گپ وراجي ناشمرده حرف زدن تندسخن گفتن غات غات
معنی کامل و مثالها
/gab´ǝl/n., vt., vi.
● تند و نامفهوم حرف زدن، ور زدن، جویده جویده حرف زدن، بلغور کردن
Akbar cleared his throat and gabbled through his prayer
اکبر سینهی خود را صاف کرد و دعای خود را جویده جویده ادا کرد.
● (مثل غاز) قات قات کردن
ducks were gabbling by the side of the pond
مرغابیها در کنار استخر قات قات میکردند.
● قات قات، زر زر، سخن تند و نامفهوم
مترادفها
I. verb neuter
Chatter, prattle, babble, jabber, talk idly, rattle on. See prate, v. n.
II. noun
Prate, prattle, chatter, clack, cackle, gossip, palaver, gab, idle talk, small talk.