دیکشنری فارسی

gain (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/gān/n., vt., vi.

● سود، نفع، منفعت، افزایش (ثروت یا درآمد و غیره)، مبلغ برده شده در بازی

● بهبود

● مزیت، دستاورد

● به دست آوری، دستیابی، گردآوری

● (الکترونیک) افزایش نیروی پیام ارسال شده هنگام انتقال از یک مرکز به مرکزی دیگر، (برق) بهره، یابش، تنظیم کننده‌ی بازده تقویت

● به دست آوردن، کسب کردن، بردن، نایل شدن، جلب کردن

Nasser Khan gained the fortune that he was seeking

ناصرخان ثروتی را که در پی آن بود به دست آورد.

to gain knowledge

تحصیل دانش کردن

it gained everyone's interest

توجه همه را جلب کرد.

● حاصل دادن

money gains interest

پول بهره می‌دهد (به پول بهره تعلق می‌گیرد).

the profit gained

سود حاصله

to gain speed

سرعت گرفتن

● رسیدن، وارد شدن

he gained entry through the window

از پنجره وارد شد.

● بهبود یافتن، پیشرفت کردن، رونق یافتن

● وزن زیاد کردن، سنگین شدن

he gained five kilos

پنج کیلو وزنش زیاد شد.

● (در مورد ساعت) تند کار کردن، جلو رفتن

* gain a point

نکته‌ای را اثبات کردن، حرف خود را به کرسی نشاندن

* gain face

آبرو و حیثیت کسب کردن

* gain ground

ترقی کردن، پیشرفت کردن، بهتر شدن

the patient gained ground daily

بیمار روز به روز بهتر می‌شد.

* gain on

(در مسابقه یا کشمکش و غیره) به حریف نزدیک شدن (از نظر امتیاز)

* gain over

به عضویت دسته یا حزب خود در آوردن، هم مرام کردن، در سلک خود وارد کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن