gain (1)
معنی کامل و مثالها
/gān/n., vt., vi.
● سود، نفع، منفعت، افزایش (ثروت یا درآمد و غیره)، مبلغ برده شده در بازی
● بهبود
● مزیت، دستاورد
● به دست آوری، دستیابی، گردآوری
● (الکترونیک) افزایش نیروی پیام ارسال شده هنگام انتقال از یک مرکز به مرکزی دیگر، (برق) بهره، یابش، تنظیم کنندهی بازده تقویت
● به دست آوردن، کسب کردن، بردن، نایل شدن، جلب کردن
Nasser Khan gained the fortune that he was seeking
ناصرخان ثروتی را که در پی آن بود به دست آورد.
to gain knowledge
تحصیل دانش کردن
it gained everyone's interest
توجه همه را جلب کرد.
● حاصل دادن
money gains interest
پول بهره میدهد (به پول بهره تعلق میگیرد).
the profit gained
سود حاصله
to gain speed
سرعت گرفتن
● رسیدن، وارد شدن
he gained entry through the window
از پنجره وارد شد.
● بهبود یافتن، پیشرفت کردن، رونق یافتن
● وزن زیاد کردن، سنگین شدن
he gained five kilos
پنج کیلو وزنش زیاد شد.
● (در مورد ساعت) تند کار کردن، جلو رفتن
* gain a point
نکتهای را اثبات کردن، حرف خود را به کرسی نشاندن
* gain face
آبرو و حیثیت کسب کردن
* gain ground
ترقی کردن، پیشرفت کردن، بهتر شدن
the patient gained ground daily
بیمار روز به روز بهتر میشد.
* gain on
(در مسابقه یا کشمکش و غیره) به حریف نزدیک شدن (از نظر امتیاز)
* gain over
به عضویت دسته یا حزب خود در آوردن، هم مرام کردن، در سلک خود وارد کردن