دیکشنری فارسی

game (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/gām/n., vi.

● بازی، سرگرمی، بازی ورزشی (مثل فوتبال)، جست و خیز، گیم

the game of basketball

بازی بسکتبال

● مسابقه، آزمون، بازی کامپیوتری

● بازی در یک سری مسابقه، بخشی از مسابقه

we won two out of three games

دو بازی از سه بازی را بردیم.

● تعداد امتیاز لازم برای بردن مسابقه

the game is 25

بازی 25 امتیازی است.

at halftime, the game was 7 to 6

در هافتایم، مسابقه 7 به 6 بود.

● وسیله‌ی بازی (مثل ورق و غیره)

to sell toys and games

اسباب بازی و وسایل سرگرمی فروختن

● نقشه‌ی بازی، پروژه، برنامه‌ی عمل، ترفند، حقه

to see through another's game

دست کسی را خواندن

● حیوان (مناسب شکار)، ماهی (برای صید)، گوشت شکار، نخجیر

he likes to hunt game

او دوست دارد حیوان شکار کند.

he roasts game

او گوشت شکار را کباب می‌کند.

● (معمولا به صورت fair game) قابل پیگیری، حمله‌پذیر، مشروع

to him anything is fair game

او از هیچ‌کاری ابا ندارد.

● هر کار مخاطره‌دار، بازی ریسک‌دار

the political game

سیاست بازی

● قمار کردن، بازی کردن

● وابسته به حیوانات قابل شکار

game animals

حیوانات شکاری

big game hunting

شکار حیوانات بزرگ

● (به صورت to be game) مشتاق و آماده بودن

if you want to go swimming, I am game

اگر می‌خواهی شنا برویم آماده‌ام.

● مشتاق و مصمم، حاضر

he was game to the end

تا آخر کار دلگرم و مصمم بود.

● وابسته به شکار، شکاری

game laws

قوانین (مربوط) به شکار

game warden

سرپرست شکارگاه

* ahead of the game

(عامیانه) برنده، دارای کارت یا امتیازبرنده

* die game

با شجاعت مردن، تا دم مرگ جنگیدن، مردانه جان دادن

* game away

در قمار باختن، ولخرجی کردن

* make game of

به باد تمسخر گرفتن، دست انداختن، مسخره کردن

* off one's game

بد بازی کردن، بازی بدی ارائه دادن

* to play the game

(عامیانه) مقررات بازی را رعایت کردن، منصفانه رفتار کردن، مطابق رسم و اصول رفتار کردن

* the game is up

کار تمام است، امیدی به موفقیت نیست

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن