دیکشنری فارسی

gird (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/gu_rd/vt.,

● طناب یا تسمه‌ی آهنی دور چیزی بستن (مثل تسمه‌ی دور بشکه‌ی چوبی)، با تسمه محکم کردن

● احاطه کردن، (حلقه دار) در میان گرفتن

● مجهز کردن، ملبس کردن، آماده‌ی عمل شدن، کمر همت بستن

to gird oneself for a difficult task

برای انجام کاری دشوار کمرهمت بستن

● شمشیر بستن

● نوار پیچ کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن