دیکشنری فارسی

glad (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/glad/adj.,

● خرسند، شاد، خوشحال، مسرور، مشعوف

I am glad to meet you

از ملاقات شما خوشحالم.

● شادی آور، پرسرور، مسرت بخش، خوشایند، سعید، میمون

the glad tidings of his birth

خبر شعف‌انگیز تولد او

● بسیار مایل، خوشوقت

I am glad to cooperate

با کمال میل همکاری می‌کنم.

● حاکی از شادی

a glad shout

فریادی شادی آمیز

● درخشان و شادی بخش، زیبا، دلپسند

a glad spring sunrise

پگاه شادی بخش بهاری

● (قدیمی) شادطینت، خوش خلق

● (قدیمی) شاد کردن یا شدن

● متشکر، ممنون، سپاسگزار، مرهون

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن